| عنوان | پاسخ | بازدید | توسط |
|
|
0 | 175 | mina |
|
|
0 | 82 | mina |
|
|
1 | 473 | tarane |
|
|
0 | 471 | soley |
|
|
0 | 457 | soley |
|
|
0 | 320 | soley |
|
|
0 | 433 | soley |
|
|
0 | 349 | soley |
|
|
0 | 213 | soley |
|
|
0 | 141 | soley |
|
|
0 | 349 | soley |
|
|
0 | 157 | soley |
|
|
0 | 262 | soley |
|
|
0 | 156 | soley |
|
|
0 | 135 | soley |
|
|
0 | 165 | soley |
|
|
0 | 243 | soley |
|
|
0 | 339 | soley |
|
|
0 | 270 | soley |
|
|
0 | 176 | soley |
آخرین ارسال های انجمن
در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.
چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:
| امتیاز : | نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 19 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,
نظرات ()
پسر جوان یک بلوتوث زننده برایم ارسال کرد و در واقع این تصاویر زشت زمینه برقراری ارتباط شومی را بین ما به وجود آورد و… .
توی پارک نشسته بودم و دخترم مشغول بازی بود که ناگهان متوجه نگاه شیطانی پسری جوان شدم.
او پس از چند دقیقه جلو آمد و پرسید: گوشی تلفن همراه شما بلوتوث دار است؟
با لبخندی سرم را تکان دادم و در جوابش گفتم: آره، فضولی؟
در این لحظه پسر جوان خندید و گفت: خوب شناختی! یک فضول مزاحم هستم. حالا اگر ایرادی ندارد سیستم بلوتوث گوشی ات را فعال کن .
| امتیاز : | نتیجه : 1 امتیاز توسط 12 نفر مجموع امتیاز : 45 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,
نظرات ()

ماجرا از یک فیلم شروع شد؛ چهار دختر و پسر جوان که برای شروع زندگی مشترکشان و برگزاری جشن عروسی نیاز به پول داشتند، با الگوبرداری از یک فیلم سینمایی، سریال اخاذیها و سرقتهای میلیونیشان را آغاز کردند.
همه چیز با شکایت مدیرعامل یک شرکت صادرات و واردات برملا شد. مرد جوان با مراجعه به پلیس ادعا کرد که منشی سابق شرکتش قصد اخاذی از او را دارد و تماسهای تهدیدآمیز او زندگیاش را به هم ریخته است؛ «فریبا چند وقت پیش از شرکتم استعفا داد و رفت.
اما حالا چند روزی است که با من تماس میگیرد و میگوید که فیلمی از من در اختیار دارد که اگر آن را در اختیار همسرم قرار دهد، زندگیام از هم میپاشد. حالا هم برای پس دادن فیلم درخواست ۸۰ میلیون تومان حقالسکوت کرده. من نمیدانم که این فیلم چیست اما از این میترسم که تماسهای او باعث شود همسرم حرفهایش را باور کند و زندگیام از هم بپاشد.»
با شکایت مرد جوان، رسیدگی به ماجرا در دستور کار گروهی از ماموران قرار گرفت و تحقیقات برای شناسایی و دستگیری دختر جوان شروع شد.
شروع یک ماجرا
فریبا یک بار دیگر خودش را در آینه قدی جلوی در برانداز کرد و از در بیرون رفت. در را آن قدر محکم پشت سرش بست که صدای شکایت مادر را نشنید. او باید یک بار دیگر به مدیر شرکت زنگ میزد و بعد طبق نقشه، سیمکارت اعتباریاش را از بین میبرد.
هنوز تا ساعت ده صبح که مجبور بود با مدیر شرکت تماس بگیرد، وقت داشت. برای همین یک
| امتیاز : | نتیجه : 1 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 6 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,
نظرات ()

داستان زندگی دختر فراری
شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..
چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟ بیایید… بیایید ببینید که
| امتیاز : | نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
| امتیاز : | نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود
| امتیاز : | نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 1 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

اگر عاشق باشی بخشنده میشوی. پس دیگر دلتنگی چه مفهومی دارد؟ کسی که عاشق باشد همه چیز را مانند کیمیاگر به چیزی ناب تبدیل میکند، از کاستیها غنا میسازد.
از خوشیها به عظمت روح خود و خدا پی میبرد، دیگر فنا شدن را نمیبیند. همه چیز را رها شدن و کمال میبیند.
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزداو رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .
لیلی دختری
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه
یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین…..
هر وقت باران میگرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب میشد به کوچه باغهای کودکیش؛ کوچه های باریک و پیچ در پیچ
خیابان بهارستان؛ آن وقتها که هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند که دوران عوض شده بود و در گوشه و کنار کوچه ها آپارتمان های ۲ طبقه هم به ندرت خودنمائی میکردند…اما هنوز انگار همان بو ی خاک و کاهگلی که روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش میرسید.
حتی چهره
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
سلامی از جنس بلور و...
آه از این همه بغض......
حالا ديگر تنها سکوت بهانه ایست برای اشکی که گه گاه بر آستين خاطره ها یم خشک میشود
گاهي عشق در بلنداي اسمان گره ميخورد و چنان اوج ميگيرد که گاه با عشق هاي زميني به رقابت بر ميخيزد
به ماجراي جذاب و شنيدني
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...
نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت .
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون...
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
| امتیاز : | نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0 |
دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,
نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
داستان یک دختر 16 ساله
داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک
داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)
داستانه زندگی یک دختر فراری
داستانه عاشقانه یک دختر
اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام!!
حكايت زيباي؛
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
آیا میدانستید که ...(شگفت اوره حتما بخونید)
داستان جالب مردی فقیر
داستان جالب قصر پادشاه
تنها بازمانده یک کشتی...
معجزه ی عشق.........
داستان فوق العاده در مورد عشق........
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
سیر تکامل خواستگاری - طنز
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
دفترخاطرات تازه عروس ....... (طنز)
فرق حمام دختر و پسر ( طنز )
|
|




